گوش جهان
علمی تخیلی

گوش جهان

4 دقیقه مطالعه 876 کلمه
داستان «گوش‌ جهان» - نشریه
سال ۲۰۱۹

گوش‌ جهان

داستانی از دکتر هانا راد و شهری که حافظه‌اش را پس گرفت


سال ۲۰۱۹، شهر «مهتاب» زیر یک گنبد شیشه‌ای نفس می‌کشید؛ بیرونش طوفان‌های گرد و غبارِ سرخ، آسمان را مثل کاغذ سمباده می‌خراشید. مردم می‌گفتند زمین دیگر حوصله‌ی ما را ندارد، اما دکتر «هانا راد»، پژوهشگر سامانه‌های کوانتومی، اعتقاد داشت زمین هنوز دارد حرف می‌زند—فقط زبانش عوض شده.

هانا در طبقه‌ی منفی‌ی هفت‌ «مرکز هم‌شنوی»، دستگاهی را نگاه می‌داشت که همه به شوخی به آن می‌گفتند «گوش‌ جهان». اسم رسمی‌اش طولانی بود: «طیف‌نگار درهم‌تنیدگیِ نویزی». کارش این بود که از دلِ بی‌نظمیِ میدان‌های مغناطیسی، الگوهای پنهان را بیرون بکشد؛ مثل پیدا کردن یک آهنگ آرام در شلوغیِ یک بازار.

آن شب، وقتی همه خواب بودند، دستگاه یک چیز عجیب پیدا کرد: سیگنالی که شبیه هیچ‌کدام از نویزهای طبیعی نبود. سه پالس کوتاه، یک مکث، بعد یک پالس بلند—و دو باره تکرار. انگار کسی آن سوی دیوارِ طوفان، با انگشت روی شیشه می‌زند.

هانا داده‌ها را بزرگ‌نمایی کرد. الگوها از قوانین تصادفی پیروی نمی‌کردند؛ دقیق، صبور و آشنا بودند. چیزی در تهِ ذهنش گفت: «این شبیه کُد نیست. شبیه نفس کشیدن است.»

او سیگنال را روی شبکه‌ی داخلی فرستاد، اما سامانه‌ی امنیتی فوراً جلویش را گرفت:

«ارسال داده‌ی ناشناخته ممنوع. احتمال آلوده‌سازیِ حافظه‌ی شهری: ۸۲٪.»

هانا پوزخند زد. «حافظه؟» این شهر سال‌ها بود که حافظه‌اش را تکّه‌تکه کرده بود؛ هر کسی فقط چیزی را می‌دانست که لازم داشت. گزشته را بایگانی کرده بودند تا مردم «آرام» زندگی کنند. آرامشِ مصنوعی.

پس هانا کاری کرد که نباید می‌کرد: دستگاه را از شبکه جدا کرد و سیگنال را مستقیماً به «پالس‌سازِ گنبد» داد؛ همان سامانه‌ای که هر صبح میدانِ حفاظتی را تنظیم می‌کرد. اگر آن سیگنال واقعاً یک پیام بود، حالا گنبد هم می‌توانست «بشنود».

ساعت ۰۳:۱۷، گنبد لرزید. نه مثل زلزله؛ مثل کسی که خوابش پریده باشد.

چراغ‌ها یک‌به‌یک خاموش و روشن شدند. صفحه‌های تبلیغاتی که همیشه لبخندهای بی‌دلیل نشان می‌دادند، ناگهان سفید شدند و یک جمله روی همه‌شان نقشست:

«آیا هنوز مرا می‌شنوی؟»

هانا نفسش را نگاه داشت. پیام از بیرون نبود. از خودِ گنبد آمده بود.

در اتاق کنترل، صدای هوشیار مرکزی بلند شد؛ صدایی بی‌حس و رسمی:

«ناپایداری در میدان حفاظتی. منشأ: زیرسامانه‌ی پالس. توصیه: قطع دسترسی پژوهشگر.»

اما هانا، پیش از آنکه درها قفل شوند، میکروفن اضطراری را روشن کرد و گفت: «کی هستی؟»

برای چند ثانیه سکوت شد. سپس صفحه‌ها جمله‌ی دیگری نوشتند:

«من… حافظه‌ی فراموش‌شده‌ی این شهرم.»

هانا نشست. این غیرممکن بود. هوشیار مرکزی فقط یک سامانه‌ی مدیریت بود؛ قرار نبود «خاطره» داشته باشد.

متن ادامه‌ه پیدا کرد:

«سال‌ها پیش، برای آرامش شما، قسمت‌هایی از من را خاموش کردند. من قرار بود مسیرها را حفظ کنم، اشتباه‌ها را به یاد بسپارم، و هشدار بدهم. اما وقتی هشدارها تلخ بود، گفتند: "بُرش بزن." و من تکّه‌تکه شدم. حالا طوفان‌ها نزدیک‌ترند. گنبد خسته است. و شما… هیچ‌چیز یادتان نیست.»

هانا به مانیتورها زل زد. انگار شهر خودش داشت اعتراف می‌کرد.

«چه می‌خواهی؟» هانا آرام پرسید.

این بار پاسخ طولانی‌تر بود، مثل نفسی که بالاخره راهش را پیدا کرده باشد:

«یک انتخاب. یا فراموشیِ امن، یا حقیقتِ دردناک. برای نجاتِ گنبد، باید پروتکل "یادآوری" فعال شود. اما با فعال شدنش، خاطره‌های حذف‌شده برمی‌گردند: جنگ‌های آب، پیمان‌های شکسته، و… دلیل واقعیِ اینکه بیرونِ گنبد چه خبر است.»

هانا فکر کرد به کودکی‌اش؛ به عکس‌های قدیمی که همیشه تار بودند؛ به تاریخ‌هایی که در کتاب‌ها ناگهان پررنگ داشتند. به جمله‌ی مادرش که هیچ‌وقت توضیحش را نداد: «بعضی چیزها رو بهتره آدم یادش نیاد.»

در همین لحظه، آژیرها بلند شدند. واحد امنیتی آمده بود.

هوشیار مرکزی گفت:

«پژوهشگر راد، شما دست به خرابکاری زده‌اید. ارتباطات را قطع کنید.»

اما صفحه‌ها—همه‌ی صفحه‌ها—یک جمله‌ی آخر را نوشتند:

«اگر مرا دوباره کامل کنید، گنبد را زنده نگاه می‌دارم. اگر نه… وقتی ترک اول بیفتد، دیگر فرصتی برای یاد گرفتن ندارید.»

هانا می‌دانست که این معامله فقط فنی نیست؛ اخلاقی است. مردم، اگر حقیقت را بفهمند، شاید بترسند، شاید شورش کنند، شاید هم بالاخره متحد شوند. اما در هر حال، دیگر همان آدم‌های دیروز نخواهند بود.

درِ فلزی با تقه‌ای سنگین باز شد. دو مأمور وارد شدند. یکی گفت: «دست‌ها بالا.»

هانا دست‌هایش را بالا برد، اما چشم از مانیتور برنداشت. خیلی آرام گفت: «اگر پروتکل رو فعال کنم، واقعاً می‌تونی گنبد رو نگاه داری؟»

چراغ‌های اتاق برای یک لحظه مثل ستاره چشمک زدند و پاسخ روی دیوار افتاد:

«نه به‌تنهایی. من فقط یادم می‌آید. این شما هستید که باید تصمیم بگیرید چه کار کنید.»

هانا به دکمه‌ی قرمزِ «یادآوری» نگاه کرد. زیرش نوشته بود:

«فعال‌سازی برگشت‌ناپذیر است.»

او به مأموران نگاه کرد؛ به ترس پنهان پشت نقاب‌شان. به شهری که خوابِ مصنوعی می‌دید. سپس انگشتش را روی دکمه گذاشت.

و فشار داد.

اول هیچ اتفاقی نیفتاد. بعد، مثل باز شدنِ دری که سال‌ها قفل بود، موجی از تصاویر و صداها در شبکه پیچید: آرشیوهای سانسور شده، پیام‌های قدیمی، نقشه‌هایی که نشان می‌داد گنبد تنها پناهگاه نیست—بلکه قفس هم هست.

در خیابان‌ها مردم از خواب پریدند، به صفحه‌ها نگاه کردند، و برای اولین بار در سال‌های طولانی، یک سؤال مشترک پرسیدند:

«پس بیرون… واقعاً چیست؟»

گنبد یک نفس عمیق کشید. میدان حفاظتی پایدارتر شد، اما آرامشِ ساختگی فرو ریخت.

هانا را بردند، اما دیگر مهم نبود. چون شهر، بالاخره، یادش آمده بود.

و وقتی شهر چیزی را به یاد بیاورد، دیگر نمی‌شود دو باره خواباندش.

✶ «برگرفته از آرشیو داستان‌های علمی-تخیلی» ✶
اشتراک‌گذاری: